تعلل

پنجشنبه 26 مهر 1397 10:16 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
از دوستان تهرانی یا بهتره بگم همکاران تهرانی منه، بهنام را می‌گم.
سال‌ها پیش خشکی هم پروژه بودیم، خانواده فقیری بودن و متکی به درآمد بهنام.این شده بود که تا الان ازدیواج نکرده بود. بهم زنگ زد و گفت خواهر یکی از دوستان رو بهش پیشنهاد کردن،می‌گفت آدم خوبیه و خانواده خوبی داره منتها دو موضوع هست که ذهنم رو درگیر کرده، یکی اینکه دختره زیبایی متوسط به پایین داره و دو اینکه سه سال از خودم بزرگتره  ولی شاغله و خونه هم داره.موندم چه کار کنم.
گفتم باید از یه متاهل مشورت بگیری ولی خوب ببین دلت چی میگه و عقلت ،در نهایت سبک سنگین کن ببین چی می‌خوای.می گفت زیبایی معمولی در صورت و زیبایی سیرت و سن وسال  هم برام ملاکه، البته دوست داشتن و عشق رو براینها مقدم می‌دونم .
گفتم در نهایت باید خودت تصمیم بگیری و این زندگی خودته.ان‌شا الله هر چی خیره پیش بیاد.
پ.ن :من چیزی نگفتم بهش و بهتر بود که  از  یک متاهل می‌پرسید، ولی به نظر خودم زن و شوهر حداقل باید هم‌سن باشند و البته خانم چند سالی کوچکتر باشه بهتر.
واینکه در زمینه زیبایی البته بالاترین زیبایی‌ها هم بدون دوست داشتن  و عفت هیچ نمی ارزه اما خوب  بعد دوست داشتن این یه حقیقته که مردا به زیبایی خانوماشون اهمیت می‌دن.البته باید حالتی داشته باشه که هم کفی رو رعایت کنن.





برچسب ها: زندگی ، دوست ، ازدواج. ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 مهر 1397 10:50 ب.ظ

 

برف

چهارشنبه 18 مهر 1397 11:07 ب.ظنویسنده : مهرداد

 

بعضی ازقله ها از برف سفید شده.
چند روز پیش دماوند رو که دیدم به دوستم گفتم من عاشق برفم ولی اون گفت نه.
گفتم چرا؟
ادامه داد می‌دونی خیلی غم‌انگیزه که قبر آدم پوشیده بشه از برف و تو اون زیر خوابیده باشی وسکوت آرامستان از هروقتی دلگیرتر میشه وقتی نوشته‌ها روی سنگ‌ها محو میشن و رفتگان آرام زیر پتویی از برف سرد خوابیده باشند.
بهش گفتم تو دیونه‌ از کی تا حالا شاعر شدی؟ برا رسیدن به اونجا باید از مسیری به اسم زندگی عبور کنی.گفت نه همیشه.
گفتم تو دیدگاهت تجدید نظر کن زندگی بهار داره، تابستون داره و پاییز و بعد صدالبته زمستون.
گفت نه برای همه.

پ.ن:شاید تجربه‌ سختی رو قبلا پشت سرگذاشته، ادامه ندادم.

آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:14 ب.ظ

 

بضاعت

چهارشنبه 18 مهر 1397 10:53 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
زمان ما از این همه تنوع خبری نبود.نوشت‌افزار و غیره رو می‌گم تو زمان مدرسه و کلاس و این‌حرف‌ها.توقعی هم نبود، جلد کتاب و کیف و...والبته انواع کاغذ و خط‌کش و مابقی نوشت‌افزار ها.معلم‌های عزیز هوای بی‌بضاعت‌ها رو داشته باشین!حتما مجبور نکنید که فلان قلم و فلان کاغذ و فلان چیز رو بیارید مدرسه، خرج‌ها گرونه و بعضی‌ها ندارن شاید تجربه کردین شاید هم نه خیلی حس بدی هست که دانش‌آموزی ببینه همکلاسیش می‌تونه بخره و داشته‌باشه و اون نه.زمان ما کیفمون دو تا کش بود !خودکار هم بیک اون هم تک رنگ.خلاصه خواهش اجبار نکنید شاید دانش‌آموزی نداشته باشه.
من‌‌اللهتوفیق.


برچسب ها: زندگی ، مدرسه. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:15 ب.ظ

 

مصلحت

دوشنبه 16 مهر 1397 12:45 ق.ظنویسنده : مهرداد

 
یک ساعتی سرم رو بالشته هی اینوری شدم ،چرخیدم اون‌وری شدم.می‌خواستم بخوابم ولی نشد.اومدم اینجا.
می‌دونید تحمل درد و رنجی که خودت مسببش بودی خیلی راحته تا اینکه تاوان یه چیزی رو پس بدی که تو توش مطلقا نقشی نداشتی.
هی تو ذهنم چرخ می‌خوره مصلحت بعضی چیزا چی می‌تونه باشه؟
خدایا عدالتت رو شکر .
بابت همه چیزایی که بهم دادی و شکرگزار نبودم باز هم شکر.

پ.ن: یه ابهام ،یه سوال کلی بود، اتفاق خاصی نیافتاده.

برچسب ها: مصلحت ، عدالت. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:15 ب.ظ

 

دلار دلبر و دینار دین‌بر

چهارشنبه 11 مهر 1397 04:22 ق.ظنویسنده : مهرداد

 
1.بیا یکی از همکاران خونه خودش رو فروخته بود دلار کرده بود.
بیا اینم عاقبتش.چه‌قدر بهش گفتم نکن این کارو.
2.داداشم رفته بود فروشگاه  ملت سر روغن و گوشت یخ‌زده دعوا می‌کردن.
آخه این همه گوشت و روغن‌خواری برا چی آخه؟ یکی گفته بود به برادرم که به اسم خودت گوشت بگیر بده من.



آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:16 ب.ظ

 

بهانه

پنجشنبه 5 مهر 1397 04:18 ق.ظنویسنده : مهرداد

 

می‌دونی خدا؟!
مو‌های سرم مثل من صبر کردن بلد نیستن.ببین دونه دونه دارن سفید می‌شن.
این یه تهدید بود هااا حالا خودت می‌دونی!

برچسب ها: زندگی ، گذر زمان. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:16 ب.ظ

 

سلام جنگل

پنجشنبه 22 شهریور 1397 11:48 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
نمی‌دونم چی‌بگم.شاید بهش بگن توفیق اجباری.دوره گذاشتن  باید را بیفتم برم مازندران اون هم محمود آباد.
دوره ها رو عمدا با خانواده جاهای خوش آب و هوا می‌ذارن تا اثرات نبود  همسر یا پدر  در کنار خانواده کمتر بشه، به مسولمون گفتم ببین آخه من تک تنها بیام چه‌کار؟  ،می‌گه نه باید بیای گیری کردیم ها اااااا.
از یه طرف محرمه و تاسوعا و عاشورا و عزاداری از طرفی هم ترافیک جاده‌های شمال.خلاصه اگه جون سالم به‌در نبردیم حلال کنید.
باید بگم زهی خیال باطل چندی پیش خواستم دوربین خوبی برا عکاسی بگیرم ، با این قیمت‌ها دیگه نمیشه.اگه تونستم عکس می‌گیرم می ذارم .
خدایا این تبلت لنوو رو از من نگیر.دوستان هنوز سرزنشم میکنن چرا اپل نخریدم ولی به قول یکی از   بلاگرا قفس طلایی هستش.و اینکه مدتهاس تحریمش کردم تا اون باشه ما رو تحریم نکنه.
++++امروز برابر تاسوعای حسینی از دوره برگشتم.شمال باران بود و من هم تمهیدات ایمنی را نیاندیشیده بودم و در نتیجه الان که در حال نوشتن این سطور هستم سردرد دارم و سرما خوردم.دو سه تا عکس گرفتم ان‌شاءالله فردا شب میذارم.
خوب عزاداری ها تان قبول باشه و نذرهاتان مقبول درگاه احدیت.هرکدوم که حاجتی دارین ان‌شاءالله حاجت روا بشین.
سرم درد می‌کنه برم بخوابم.
امروز عاشورای حسینی بود و امید که عزاداری های همراه با معرفت تان مقبول درگاه افتاده باشد.











دست همایونی در حال چیدن گوش ماهی


قدوم مبارک در آب دریای خزر




قلب های یک خانواده در ساحل شنی دریا



ردپای یک موجود خطرناک


غروب قبل از باران







آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:16 ب.ظ

 

به کجا چنین شتابان

سه شنبه 13 شهریور 1397 10:30 ب.ظنویسنده : مهرداد

 

مردم خودمون حداقل به خودمون رحم کنیم آخه این چه وضعشه.
با این اوضاع دلی برای نوشتن نیست.


آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:17 ب.ظ

 

هستم اگر می‌روم

سه شنبه 6 شهریور 1397 07:26 ب.ظنویسنده : مهرداد

 

الان من خستمه شبیه اون جغدپشتیه.

می‌خواید بدونید چرا؟خوب دکترا قبول نشدم.دارم به شبا و روزایی فکر می‌کنم که داشتم برا این آزمون می‌خوندم .از شما چه پنهون که دل و دماغی هم برا دفاع از پایان‌نامه ارشدم ندارم.به قول شاعر با هیچ‌کسم میل سخن نیست. الان دارم فکر می‌کنم به فصول مختلف زندگیم،به وبلاگنویسی که ده سال انجامش دادم.به رفت و آمدهام با قطار به خوابگاه به دوستام به دانشگاه سابقم ولی  .می‌دونید ستاره‌های جوون درست بعد از مرگ ستاره‌های قدیمی متولد میشن.الان این حس رو دارم که با توجه به گذشته‌هام وتوانایی‌هام،اگه بخوام ادامه بدم، آره...

بشنوید


دردعوت به چالش« من به‌ جای تو» رادیو بلاگی‌ها به جای شباهنگ گرامی این پست رو نوشتم با رعایت 100 کلمه.   


آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:17 ب.ظ

 

ایران من حراج

دوشنبه 5 شهریور 1397 04:28 ق.ظنویسنده : مهرداد

 
یه مدت می‌گفتن اون طرفای جنوب عده‌ای خاک صادر می‌کنن به امارات ! تکذیب شد.چند سال بعد مجلس قانونی مبنی بر ممنوعیت فروش خاک تصویب کرد.
یه مدتی هم که مشخص نشد چینی‌ها  دارن ماهی های جنوب را می‌روفن یا نه ،تکذیب ، تایید ، تکذیب.
خزر هم که نماینده مجلس یه چیز می‌گه ،وزیر یه چیز می‌گه.
از حراج آب و خاک بگذریم ، حراج ناموس رو چه‌کار کنیم؟
اخیرا عراقی‌ها تو مشهد مسافرخونه به شرط وجود زن و دختر فقط میرن! شده یه آپشن!اینها همون‌هایین که اسرای مارو به بدترین نحو تو زندان‌های عراق شکنجه می‌کردن.حتی بصره ای ها که مثلا شیعه بودن با اسرای ایرانی بد رفتار بودن.اینا همونا یا فرزندای اونان.
باید گفت ممد همون بهتر که نبودی این روزا رو ببینی!


آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:17 ب.ظ

 

دکان

یکشنبه 28 مرداد 1397 10:40 ب.ظنویسنده : مهرداد

 


 خودحضرتم در حال کار و ثبت خرید و فروش در نرم افزار :)) وی هلو سخته باید برگشتنی بیشتر یاد بگیرم
این مدادها توسط همسر دوستم طراحی شدن هرکدام 70 سانتی هستن باورتون می‌شه تا الان کلی مشتری داشتیم که فقط خواهان همین مدادها بودن؟! یه سفارش هم گرفتیم!

این‌هم دستگاه کپی و کاغذای رنگی و کادو و...همین دستگاه خودش یه نفر می‌خواد!

نمایی کلی از داخل مغازه


بالاخره جایی برا دایر کردن مغازه پیدا کردیم! چند روزه مشغول تدارک اون و خرید اجناسیم.یه لوازم تحریری زدیم .مغازه کامل پر نشده فعلا دستمون خالیه و اجناس گروون.ان‌شاالله عکس می‌گیرم میذارم.تا جایی که بازار و بودجه اجازه داد از اجناس ایرانی استفاده کردیم.
تکمیل پست باشه برا بعد.
خوب امروز جمعه است و امشب عازم هستم به سکوی محل کارم درآب‌های نیلگون خلیج همیشه فارس .این رو بگم که زن‌دایی دوستم از کار منصرف شد.برا این کار نیاز به سواد رایانه‌ای هم داریم حالا دنبال نفر می‌گردیم .البته خودم و دوستان هم هستیم .به نظر کار تو مغازه حداقل به 2 نفر نیاز داره وبعدها بلکم بیشتر.به صورت رسمی نه ولی کار پرینت رنگی و فتوشاپ و اسکن وپرس کارت و... هم انجام می‌دیم.
ها اضافه کنم که بچه‌ها قسمتی از بازار هدف ما هستن و این مدت فهمیدم که اون‌ها یعنی بچه‌ها شخصیت‌های کارتنی  مثل بنتن و الساو آناو بتمن ومردعنکبوتی و ... رو حتی بهتر از فامیلاشون می‌شناسن!!! وخواهان کارهایی هستن با طرح‌هایی از این حضرات...والا تازه یه دوره پیش برادرزاده همین دوستمان رفتیم جهت شناختن این  شخصیت‌ها.


به قول همسایه :
پست در دست تعمیر(تعمیر شد در مورخه 2 شهریور)


آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:18 ب.ظ

 

سلام

دوشنبه 22 مرداد 1397 10:11 ب.ظنویسنده : مهرداد

 



همین چن وقت پیش بود ، دیدمش  گفتم سلام گفت سلام.  وحید همسایه‌مان رو می‌گویم.و اون یکی زهرا بود .
وحید رو گفتن سکته کرده !ولی 36 سالش بود.و زهرا که سرطان گرفته بود 32 ساله بود. از همسایه‌های قدیمی بودن.می‌دونید برا ما که نزدیک به 50 ساله تو این محلیم این دست حوادث غم انگیزه.  زندگیشون چه کوتاه بود.خدا رحمتشون کنه.

بشنوید: سلام

ببخشید اگر این پست غمگین بود.

برچسب ها: همسایه.سلام. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:18 ب.ظ

 

دل‌گرفت

پنجشنبه 11 مرداد 1397 05:29 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
یه همکار آذری دارم ، دوش داشتیم از احوال ایران سخن می‌راندیم که گفت ما به شما کاری نداریم اگه خبری بشه ما دخالت نمی‌کنیم و ما دل در گرو جایی دیگر داریم.از این حرفاش دلم گرفت.
من کردم، ولی خودم رو از هر ایرانی ایرانی‌تر می‌دونم .ایران وطن منه و دوست دارم تو همین خاک زندگی کنم وبمیرم.من یه ایرانیم.

برچسب ها: ایران ، وطن ، خاک. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:19 ب.ظ

 

می‌تونست جور دیگه‌ای باشه

چهارشنبه 3 مرداد 1397 03:13 ب.ظنویسنده : مهرداد

 


بالاخره یک مغازه پیدا کردیم 15 پیش و 1.5 اجاره.دو سه روز اومدیم و رفتیم و درنهایت صاحبش که فکر کنم پیرمرد 90 ساله‌ای بود راضی شد.می‌گفت ماهی 2 تومن .تازه مغازه هم در دست تعمیر و نوسازی بود به همین خاطر 10 تومن پیش دادیم تا مغازه آماده شد مابقی رو هم بدیم. قرار بود که یکم مرداد تحویل بده ولی آماده نبود.مغازه در واقع جز‌یی از یک خانه بود که وی معامله کرده بود 2 میلیارد تومن و الان کلا گذاشته بود برا فروش  4 میلیارد تومن یعنی 2 میلیارد سود در عرض چندین ماه.کسی هم داخل خانه نبود و خانه خالی بود.
پیش خودم فکر می‌کردم (الان هم همین فکر رو می‌کنم)والاترین شغل و محترم‌ترین شغل در جامعه مربوط به استادهای دانشگاه هستش والبته و صد البته منظورم دانشگاه‌هایی مثل شریف و ... است.یه استاد باید چند سال تو دانشگاه درس بده که 2 میلیارد درآمد داشته باشه!؟هوووم چند سال؟!
گند بزنن به این اقتصاد که دلالی سودش از نجابت بیشتره!!
خوب داشتم می‌گفتم ،آره مغازه هنوز آماده نبود و بنده خدا پیرمرد داستان ما باقی پول رهن رو می‌خواست. گفتم حاجی شیشه مغازه و روشنایی‌هاش مونده که!عصبی شد و قرار داد رو فسخ کردیم.
آقا مالشه هر تصمیمی می‌خواد بگیره ولی از آرزوهام اینه که پولدار بشم دست عده‌ای رو بگیرم و قطعا این بنده خدا الگوی خوبی در این زمینه نبود.  

برچسب ها: پول.عمر.زندگی.خوشبختی. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:19 ب.ظ

 

افسر فرود بالگرد(HLO )

جمعه 29 تیر 1397 02:15 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
حتی تو بالگرد هم باید با خلبان در تماس باشیم و مسافرها رو کنترل کنیم

هممممم
آیکن دست کشیدن بر محاسن و فرو رفتن در فکر اینکه چه بنویسم و از  کجا شروع کنم.
همون‌طور که مستحضرید هفته‌های گذشته درگیر تعمیرات اساسی بودیم و فرصت نوشتن نبود از شدت خستگی.
بگذریم در انتها هم از اوضاع این روزها خواهم نوشت.
عنوان در واقع اسم یه دوره‌اس که 2 سال یک‌‌بار می‌گذرانیم .از اونجا که رفت‌ و آمد ما با بالگرد است نیاز است که این دوره رو بگذرونیم.این رو بگم که ما اینجا از  کلمه بالگرد استفاده نمی‌کنیم و می‌گوییم چاپر«CHOPPER » از شنیدن این کلمه بچه‌ها خیلی خوشحال می‌شن. چرا که چاپر نوید رفتن به خانه است.
این را اضافه کنم که همراه این دوره ما باید آموزش یک دوره دیگر را بگذرانیم به نام  «RADIO MAN » که مطلب جدایی رو می‌طلبه.خلاصه برایتان بگویم که اینجا ما کار برج مراقبت را هم انجام می‌دیم.
اما HLO ،کار یک HLO از زمانی شروع می‌شه که چاپر می‌خواد رو سکو بشینه.بعد از اینکه رادیو من سبز بودن محل فرود رو اطلاع می‌ده 2 دقیقه بعدش چاپر در موقعیت  «HELI PAD  » سکو قرار می‌گیره(همون H معروف) بعد از نشستن دور موتور رو کم می‌کنه و با انگشت شست به HLO  می‌فهمونه که آماده انتقال مسافرین با بارهایشان هست.بعد از تخلیه مسافرا با بارهاشون روی سکو حالا نوبت مسافرای سکو به خشکی و بارهاشون هست .حین انتقال همه مسافرا باید جلیقه نجات رو به طور صحیح بپوشن وهیچ‌وقت به پروانه عقب چاپر نزدیک نشن .انتهای نقل و انتقالات موتور چاپر دورش بالا می ره و خلبان منتظر می‌مونه که نفر HLO بهش با انگشت شست اجازه پرواز بده و بعد پرواز و  خشکی و خانه و خانواده.
ها راستی بچه دوستم یه پسره :)
                                                       بشنوید                                                        

پ.ن: برای دومین بار در این چند سال اخیر قیمت ها چند برابر شد مسکن ،دلار،طلا  :| :| :|
هیچ نظارتی هم  از هیچ سازمانی به‌چشم نمی‌خوره .چندی هست که دنبال اجاره مغازه‌ای هستیم از برای اشتغال دو جوان لیک در این آشفته بازار هرکس قیمتی می‌دهد آنچنان ...
از طرفی هم بخور بخور حضرات و گدازاده‌هایشان و سواستفاده آنها خون آدم رو به‌جوش می‌آره :|


برچسب ها: دوره ، چاپر ، HLO ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:20 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 9 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...