تبلیغات
گلاریژان

دل کندن

چهارشنبه 9 مرداد 1398 12:12 ق.ظنویسنده : مهرداد

 
بنا به دلایلی نصف افراد خونه رفتیم خونه جدید، محله جدید.
اما حقیقتش دلتنگ شدم ،نیم قرن در محله سابق بودیم این به کنار.
دوری از هم  بیشتر اذیت می‌کنه.
مرخصی گرفته بودم برا این جابجایی حالا دارم این رو تو تهران می‌نویسم.
خدا بگم مستاجر قبلی رو چه کار کنه دیرتخلیه کرد  و امروز کلی اذیت شدم.
باورتون می‌شه تا 40  دقیقه قبل پرواز داشتم با آچار فرانس  شیر عوض می‌کردم.
سختی این جابجایی بیشت برا مادرمه که بعد عمری  دیگه هر روز صبح که از خواب پا می شه،  همه بچه ها رو نمی بینه.
توکل بر خدا .


برچسب ها: زندگی. ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 مرداد 1398 12:24 ق.ظ

 

سرگردان

شنبه 5 مرداد 1398 04:23 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
این روزا نمیدونم چمه،خواهرم ، یا دوستم یا برادرم داره باهام حرف می‌زنه،بعد داد میزنه هی فلانی کجایی، حالا من دقیقا دارم تو صورتشون نگاه می‌کنم ولی نمی‌دونم اصلا کجام، بدتر از اون یادم نمی‌یاد اصلا داشتن چی می‌گفتن واصلا ن به چی فکر می‌کردم.
چه تابستون گنگ و مبهمیه.
پناه بر خدای بزرگ و سبحان.


شما هم این جوری شدین؟

برچسب ها: زندگی. ،
آخرین ویرایش: شنبه 5 مرداد 1398 04:37 ب.ظ

 

رفاقت

شنبه 29 تیر 1398 07:57 ب.ظنویسنده : مهرداد

 





یه سوال داشتم اگه کاری برا یه همکار انجام دادین انتظار داشتن برا جبرانش کار اشتباهی هست آیا؟
عروسی دوستم یک هفته جاش ایستادم.منتی نیست .
الان فقط چند روز گفتم واسته جام ، قبول نکرد.
نمی‌دونم من ساده‌ام یا زندگی پیچده است؟!!!
هیییی عجب.

برچسب ها: درس ، زندگی. ،
آخرین ویرایش: جمعه 4 مرداد 1398 09:42 ب.ظ

 

شط و رنج زندگی

سه شنبه 25 تیر 1398 03:38 ق.ظنویسنده : مهرداد

 


زندگی گاهی وقت‌ها که  نه شاید همیشه مثل یک میدان جنگه یا رینگ بوکس یه چیزی شبیه این‌ها.شاید فکر کنید باید همیشه پیروز شد و البته که پیروزی خوب است .اما نقطه مقابلش چی ؟ سهم اون تو تکامل ما چه‌قدر هست؟ شکست رو می‌گم.
اهمیت شکست رو تو زندگی خیلی برا ما جا ننداختن. شاید هم باید تجربه کرد تا اهمیت اون رو فهمید .حالا که بیرون از دایره به زندگی نگاه می‌کنم فهمیده‌ام گاهی وقت‌ها باید شکست رو پذیرفت و درس گرفت بلند شد و ادامه داد.و اون چیزی که مهمتر از خود شکست هست پذیرفتن اون و دوباره ادامه دادن است تا بالاخره پیروز شد.آره اهمیت شکست کم تر از پیروزی نیست.

پ.ن :اون عکس نوشته ظاهرا از چرچیله اعتراف می‌کنم که از چرچیل خوشم نمی‌آید اما حرف حق رو باید پذیرفت حتی اگر از دشمن باشه.

برچسب ها: درس. زندگی. ،
آخرین ویرایش: جمعه 4 مرداد 1398 08:55 ق.ظ

 

فخر

یکشنبه 26 خرداد 1398 03:42 ب.ظنویسنده : مهرداد

 


متاسفانه با حضرات سیاس استانم هنگام بازگشت همسفرم .
چیزی که نظرم را جلب می کند صدای آهنگ گوشی همراهشان هست.
همان صدای معروف قفس طلایی.
وچیزی که بیشتر اذیتم میکند فخری هست که هنگام در دست گرفتنش می فروشند.
اری اینچنین است برادر.
از علی (ع) به مالک اشتر:

خدای تعالی می فرماید:خداوند سخت‌به خشم می‌آید که چیزی بگویید و به جای‌نیاورید.



آخرین ویرایش: یکشنبه 26 خرداد 1398 10:26 ب.ظ

 

زمانه

پنجشنبه 23 خرداد 1398 09:00 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
چرا زمان فقط باید رو به جلو حرکت کنه؟
دوست دارم متوقفش کنم و به عقب برگردم.

نه اینکه از پیری و این صحبتها بترسم نه
اگه بر میگشتم بعضی مسیر ها رو نمی‌رفتم بعضی رو هم عوض می‌کردم. نه به خاطر خودم
حداقل به خاطر دیگران.
گاهی وقت ها فکر می‌کنم زیادی عمر کردم .


برچسب ها: زمان ، زندگی. ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 خرداد 1398 09:59 ب.ظ

 

واژه‌ها

جمعه 10 خرداد 1398 11:47 ق.ظنویسنده : مهرداد

 


این روزها ذهنم ملغمه‌ای است از افکار گوناگون که باعث شده خیلی تمرکز نداشته باشم.
محاصره‌اقتصادی ،  بوی جنگ ، اختلاس ، تورم ، فقر ، رمضان ، علی ، عدالت ، ریا، دزدی،دروغ،شیطان، وسوسه ، سکوت ، خانواده، پدر، کار، دوری، تنهایی، و سوال های بی جواب .
کی بتونم تمرکز کنم ،نمی دانم.

برچسب ها: زتدگی ، خیال. ،
آخرین ویرایش: شنبه 11 خرداد 1398 12:53 ب.ظ

 

معلم

جمعه 13 اردیبهشت 1398 02:32 ب.ظنویسنده : مهرداد

 

 12 اردیبهشت هم که گذشت.مبارک معلمای صبورمون باشه.
لابد همه می‌دونید این روز روز معلم هست.حقیقتش خوبه که همچین روزی هست از طرفی قدر کسی که یه آدم رو پرورش میده چیزی فراتر از این هاست که با یک روز یا هدیه بشه نشون داد.
اما این روز همیشه یکی از  سخت ترین روزای زندگی دانش آموزی من بود.اینکه اغلب همکلاسی‌هام برا معلم هدیه داشتن و من چیزی نداشتم خیلی خیلی خیلی ناراحت کننده بود برام. با وجود اینکه از دانش آموزان درس خوان کلاس هم بودم.
به همین دلیل مدتی که معلم بودم چند روز قبل از روز معلم به دانش آموزام می‌گفتم که هیچ چیزی نیارین و اینکه مرتب باشین و درستون رو بخونید  همین بهترین هدیه است.و حتی تهدید هم می کردم.
اینو ننوشتم که جلب توجه بشه هر چند نوشتنش هم برام کمی سخت بود.لیکن اگه روزگاری معلم شدین حواستون به این چیزا باشه .

آخرین ویرایش: جمعه 10 خرداد 1398 11:47 ق.ظ

 

گذر

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 05:24 ب.ظنویسنده : مهرداد

 



راستش برای نوشتن دچار رخوت شدم.
یعنی فشار ها همه جانبه شده و بی تفاوتی مسولین آدم رو نگران می‌کنه
با این وجود باز هم امیدوارم  به آینده.
چند وقت پیش هم تولد امام زمان (عج)بود و باز یاد این بیت شعر افتادم

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟

آخه تا کی ؟به قول مرحوم آقاسی به خوبا سر میزنی آقاجون مگه ما بدا دل نداریم .

به خاطر کار اصفهان بودم باز سی و سه پل و عالی قاپو  و...اصفهان زیبا پر از توریست بود مخصوصا عرب‌ها با دلارهاشون کلی خرید می‌کردن و مردم خودمون که قدرت خریدشون کم شده فقط نگاه می‌کردن.
با چند تا توریست اروپایی دست و پا شکسته ارتباط کلامی برقرار کردم.راضی بودن مخصوصا از قیمت ها که براشون باور نکردنی بود و البته از خوب و بد مردم هم گفت و اینکه چندین ساله داره ایران میاد گفت اخلاق مردم تغییر کرده و دچار دو رویی شدن.
توکل بر خدا و در امتدادش تلاش خودمون امید که از این مشکلات رهایی یابیم.

یه جورایی دلتنگ و دل آشوبم نمی‌دونم همه این‌جورین یا فقط منم؟ :|

پ.ن: راستی هر از چند گاهی  کامنتها رو برا این می بندم که ربات ها کامنت نذارن.


برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 06:25 ب.ظ

 

پرنده

دوشنبه 5 فروردین 1398 09:40 ب.ظنویسنده : مهرداد

 

راستش را بخواهید  غمگینم  برای مردم سیل زده شمال و درگذشتگان امروز سیل شیراز . چه آسان جان باختن و مرگ چه قدر نزدیک است.تلخی کامم را خبر تصادف پدر همکارم بیشتر کرد و هق هق اون پشت تلفن.دیروز پرنده زیبا و کوچکی ناتوان و خسته از طوفان این روز های دریا به سکو پناه آورده بود .مقداری آبش دادم اما دیگر دیر شده بود و چند ساعت بعد بی جان شد .

توکل برخدا راضی هستیم به رضای خودش.
7فروردین: پدر همکارم به رحمت خدا رفت.

برچسب ها: کار.سیل.مرگ. ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 فروردین 1398 12:36 ق.ظ

 

35

سه شنبه 28 اسفند 1397 01:10 ب.ظنویسنده : مهرداد

 






 در بی‌کران خلیج فارس1397/12/28

واینک ما درآستانه 35 سالگی هستیم از آن سال‌هایی که دلشوره خاص خود را دارد مثل 30 سالگی و چهل سالگی که فقط یک بار تجربه شان می‌کنی.
می‌دانید خیلی سریع می‌گذرد.اصلا نمی‌دانم از 30 تا 35 چگونه گذشت!کجاها بودم؟کجاها رفتم؟دوستانم یک عده هستن ،یک عده دیگر نیستن.
خدا کمک کند و همت کنیم می‌خواهیم اندکی مردانه‌تر زندگی کنیم و بسی عادت‌های ناپسند را بسان گرد وغبار خانه تکانی از فرش دل بزداییم و اندک عادت‌های خوب چون گلهای زیبا منقش بر لوح دل بنگاریم تا خدا چه خواهد.واما تولد ما.راستش را بخواهید در جمع شلوغ و نگران خانواده ما که از اقشار ضعیف جامعه بودیم چیزی به اسم جشن تولد وجود نداشت و به واسطه گذر زمان این دیگر عادت شد. و نه اینکه زین بابت ناراحت باشیم نه!
هر سال، سال تحویل حس گنگ و مبهمی دارم آمیخته با شادی و اندکی غم.چرا که آن روز یک سال دیگر بر عمرم اضافه می‌شد و ناجوانمردانه سالی دیگرآغاز. پنج ،شش سال اخیر را روز عید دور از خانه بودیم و شمع آبی رنگی را که سالیان کودکی در جایگاه مخصوص روشن می‌کردیم را دیگر سایرین بر می‌افروزند و امسال نیز هم.
اینکه اول فروردین تولدت باشد هم مصیبت خودش را دارد و هم حسن های خود.بالاخره خدا خواسته و ماهم به فال نیک می‌گیریم :) .

پ.ن:امید که امسال سالی خوب و پر از موفقیت باشد برای شما دوستان گرامی وبلاگی وسایر دوستان غیر وبلاگی و برای خودم و خانواده‌ام و ملت ایران و همه مردم جهان و این کره خاکی که خانه همه ماست.

امروز نوشت:1398/1/1
سال نو خجسته باد.







برچسب ها: زندگی ، سال نو ، آرزو. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 فروردین 1398 09:34 ب.ظ

 

نفس

چهارشنبه 15 اسفند 1397 04:55 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
هر چی از این عزیزان دوست داشتنی بگم کم گفتم.نمی‌دانم آنهایی که تبر بر تنه این عزیزان می‌زننداون لحظه چه احساسی دارند .باید دردناک باشد که موجودی چنین محبوب را سرنگون می‌کنند.باورتان می‌شود که از وفادارترین موجودات عالم همین عزیزان هستند. دیدین دوتا دوست وقتی به هم می‌رسند همدیگر را در آغوش می‌کشند،در مواجه با درختان هم باید این‌گونه بود تنه‌شان را در آغوش کشید وبویید و بوسید وبا کف دست آروم ضربه زد و گفت چه طوری نفس؟.





قبلا گفته بودم عاشق جنگلهای شمالم ؟! به نظرم اگه الان شمال کشور رو داریم به واسطه میرزا کوچک جنگلی هست. به همین خاطر آهنگش رو این زیر براتون میذارم همراه با متنش.
بشنوید کوچک جنگلی

متن و ترجمه :

چقدر جنگلا خوسی، ملت واسی خستا نبوسی، می جان جانانا

ترا گوما میرزا کوچیک خانا

خدا دانه که من نتانم خفتن از ترس دشمن، می دیل آویزانا

ترا گوما میرزا کوچیک خانا

چرا زودتر نایی، تندتر نایی تنها بنایی، گیلان ویرانا

ترا گوما میرزا کوچیک خانا

بیا ای روح روان، تی ریش قربان به هم نوانان، تی کاس چومانا

ترا گوما میرزا کوچیک خانا

اما رشت جغلان، ایسیم تی قربان کنیم امی جانا، تی پا جیر قربانا

ترجمه فارسی:

چقدر در جنگل برای مردم می خوابی، خسته نشدی

جان جانانم، با توام ای میرزا کوچک خان

خدا می داند که من نمی توانم از ترس دشمن بخوابم

دلم آویزان است، با توام ای میرزا کوچک خان

چرا زودتر نمی آیی، تندتر نمی آیی، تنها گذاشتی

گیلان ویران را، با توام ای میرزا کوچک خان

بیا ای روح روان، قربان ریشت

به قربان چشمان آبی تو شوم چشمانت را روی هم نگذار ای میرزا کوچک خان

ما بچه های رشت، قربانت می رویم جانمان را زیر پایت قربانی می کنیم

منبع:www.tarafdari.com


پ.ن1: روز درخت‌کاری خجسته باد :)
پ.ن2:متاسفانه کمتر از سی سال دیگه اثری از جنگل‌های شمال نیست !همه مسولیم اما به نظرم مردم بومی باید مثل خانواده‌شون از جنگل های شمال محافظت کنن یعنی ازشون خواهش می‌کنیم. :(

آخرین ویرایش: دوشنبه 5 فروردین 1398 09:34 ب.ظ

 

برای نیک‌روژ

جمعه 26 بهمن 1397 10:59 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
داشتیم فوتبال بازی می‌کردیم .توی زمین خاکی بغل رودخونه.شاید یادتون بیاد محله ها همه اون وقتا خاکی بودن.زمین ما هم خاکی بود وسرتاپای ما خاکی از بازی .یک لحظه دیدم همه چی متوقف شد انگار دنیا  رو برای لحظاتی از گردش ایستانده بودن. گلوله آتیشی از کنار زمین بازی رد شد و توی رودخانه افتاد.
زن خوبی بود خوشرو و خوش برخورد بود و زیبا .اون وقت ها سیزده چهارده سالم می‌شد.بچه دار نمی‌شدن .به خاطر زیباییش مورد حسادت زن های محل بود .دست آخر نمی‌دانم چرا؟ به خاطر حرف های مردم بود، یا نازا؟ شوهرش طلاقش داد.چه زخم زبان ها که نشنید و چه چشم های ناپاکی به اون بنده خدا نظر نداشتن .دیگه طاقت نیاورد و خودش رو کشت .همون گلوله ی آتشی که از کنار ما رد شد اون بود  .نیک روژ چند روز بعد تو بیمارستان فوت کرد.اون خودش رو نکشت ! حسادت زن های محل و نگاه هیز مرداش اون رو  به کشتن دادن.
امروز دوستم زنگ زد و چیزی گفت که یاد نیک‌روژ افتادم.


پ.ن1 :نیک‌روژ اسم کردی و همون نیکروز فارسی می‌شه.
پ.ن2:جامعه ما نسبت به زن های مطلقه خیلی بی رحمه.


آخرین ویرایش: دوشنبه 5 فروردین 1398 09:34 ب.ظ

 

سکوت

پنجشنبه 25 بهمن 1397 08:56 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
الان نزدیک یک هفته است که تنهام.
همکارم سکوی دیگه کار پیش اومد رفت.
هم صحبت نداشته باشی شبا دیر می‌گذره وسخت.


امشب از دولت می دفع ملالی کردیم

این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم

ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب

کز گرفتاری ایام مجالی کردیم

عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی

غالب آنست که خوابی و خیالی کردیم

شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی

بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم

پ.ن:بشنوید (ALL OF ME) از جان لجند.




آخرین ویرایش: دوشنبه 5 فروردین 1398 09:34 ب.ظ

 

الگو

یکشنبه 21 بهمن 1397 10:36 ب.ظنویسنده : مهرداد

 



مملکت ما اسما بزرگترین جمعیت شیعه دنیا رو داره.
لیکن در این بین نمی‌شه یک کتاب حتی یک کتاب پیدا کرد که در اون حضرت فاطمه (س) را که الگوی دختران و زنان شیعه است به گونه ای توصیف کرده باشه که توسط زن امروزی قابل اجرا باشه و این سوال در ذهن من ایجاد شده که راه راست کدوم یکی هست؟. آیا نوشته ای هست جوابگوی سوالاتی باشه که زنان  دارند و باید دختر آخرین پیامبر(ص) الگوشون باشه.حداقل من پیدا نکردم.
حتی به نظرم پیدایش طبقه بورژوای فخر فروش ریاکار چادر به سر  یا سانتیمانتال‌های چادری  یا صدا و سیما وجامعه متفاوت از هم  محصول همین آشفتگی است.



پ.ن1: به مناسبت شهادت حضرت فاطمه (س)

پ.ن2:راستی همکارم برا بار دوم پدر شد .این یکی رو دیگه نمی تونستم بغل کنم چون یه شهر دیگه اس. یه دختره اسمش هم گذاشتن سوفیا.













برچسب ها: الگو ، زنان ، جامعه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 فروردین 1398 09:35 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 11 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...