:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
سه شنبه 10 بهمن 1396-06:21 ب.ظ




صداش پیر و دورگه شده بود از صداش غم می‌بارید.حدس می‌زدم اتفاقی افتاده.
باهاش قرار گذاشتم و دیدمش موهاش چه قدر سفید شده بود.
بهم مهلت نداد و خودش شروع کرد."گفت آزمون داشتم فکر کنم شهر سنندج بود جهت اپراتوری پست های برق برون شهری نفر می خواستن.با مادرش رفته بود و آنجا در خانه ی خاله ساکن شده بودند.صبح آزمون مادر رفته بود که برایش نان گرم بیاورد .       ولی آن آخرین دیدار شده بود . مادرش تصادف کرده بود و در دم جان سپرده بود.و او الان خودش را مقصر می‌دانست به گمانم برای  شش، هفت سال پیش بود ولی هنوز داغش بر دلش  مانده بود. دلداریش دادم و گفتم این چه حرفی است ؟با تقدیر که نمیشود جنگید . آرام شد. وفکر کردم من چه بد بودم که ازو خبر نداشتم...
شاید هر از چند گاهی احوال دوستان را باید گرفت کسی چه می‌داند شاید این  یک حرف ما مسیر زندگی اش را عوض کند.
خدایا خودت  حافظ همه ی مادران باش....



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 06:31 ق.ظ


کاکایوسف
چهارشنبه 18 بهمن 1396 06:46 ب.ظ
سلام
آمیییین
پاسخ مهرداد : سلام کاکو
آمین
آران
سه شنبه 10 بهمن 1396 09:34 ب.ظ

حادثه هرگز خبر نمیکند

دنیای بی ثباتی که هر آنش به گونه ای میگذرد که شاید بهترین لحظات را رقم بزند و یا بدترین آنها !

خیلی سخت است مهربان. ولی چکار باید کرد. با زندگی باید ساخت.
پاسخ مهرداد : قدر باهم بودن رو باید دونست.
قدر همه ی لحظاتشو و باید زندگی کرد باهاشون کسی از بعدش خبر نداره آران
باید ساخت آران ، ساخت.
سپاس از حضورت
مهسا
سه شنبه 10 بهمن 1396 08:22 ب.ظ
سلام و سپاس بابت مطالب شیک و قشنگتون یکمی درباره مطالبتون توضیحات اضافه کنید خیلی بهتر میشود.... من هر سری به وبتون امدم ولی درصد کیفیت مطالبتون پایین هست اگر عکس ها را توضیح بذاری کمی وقت برای مطالبت بذاری بیشک بهتر خواهد شد سپاس فراوان از شما

پاسخ مهرداد : سلام