:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397-01:42 ب.ظ




داشتم تو سالن قدم می زدم .پارسال رمضان بود ،ابتدای رمضان.سالن فرودگاه هم می‌دانیدپر از اماکن فروش چیز های مختلف است که با دیوار های چوبی از هم جدا می‌شوند.همین جور  داشتم پیش می رفتم یکدفعه دخترخانمی گفت:به خدا حامله‌ام!! سرم را بالا بردم دیدم دختر جوانی هست که پشت یکی از دیوار ها داشت سرپایی ساندویچ می خورد.نگاهی به خودم انداختم نگاهی به اطراف انداختم .هاج و واج که چرا دخترخانم این را دارد به من می‌گوید.کمی فکر کردم یکدفعه ندای از درون آمد خنگ خدا رمضان است. یعنی ها بد وضعیتی بود نمی‌دونستم بخندم، نخندم  جدی باشم نباشم اصلا چی بگم. باقی لقمه را که در دهانش مانده بود قورت داد.چه قدر نگران بود :/ گفتم راحت باشید خانم اینجا همه مسافراند.
بعدها پیش خودم فکر کردم شاید ترس برخورد بد و خشن بعضی ها همچین دل نگرانی را در او ایجاد کرده بود.

پ.ن : رمضان نزدیک است و تنی چند از دستان اشاره فرموده بودند در بلاگهایشان ،ناخودآگاه این خاطره به ذهنم آمد.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 5 خرداد 1397 02:43 ب.ظ


کاکایوسف
شنبه 8 اردیبهشت 1397 01:15 ب.ظ
سلام
باحال بود.
توی کدوم فرودگاه بوده؟! عاخه این فرودگاه هایی که ما میریم کلن همه همه چی میخورن ایام مبارک! البته خب به قول شما همه مسافرن و توی هواپیما هم پذیرایی صورت میگیره. حالا ممکنه تک و توک روزه هم باشن به خاطر اینکه بعد از اذون ظهر راه افتادن و اینا...
یه خورده هم یاد فیلم «امروز» افتادم که خانوم گلستانی حامله بود و اینا ....
با حال بود. یحتمل قیافت شبیه گشت ارشادیها بوده اون روز
پاسخ مهرداد :
سلام بر کاکا
سپاس.
مهرآباد بود.خو کاکا به خاطر همین بود که من کلا هنگ کرده بودم.
آره حالا که فکر می‌کنم خانومه کم شبیه نبود به خانوم گلستانی :))
قیافم ..همممم نه کاکا به خاطر شغلمون باید از ریش و سیبیل بری باشیم شش تیغ .(هرچند خوم ته ریش دوست دارم)
دل آرام
پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 10:10 ب.ظ
با وجودی که ندیدمتون ولی میدونم چهره آن لحظه شما به شدت طنز بوده ...

ایکاش میشد به عقاید آدمها احترام کذاشت .. اینکه کسی دوست دارد به نام عبادت صبح تا شب چیزی نخورد و بعد آن هم .... بگذریم
بلکم کسی به عبادت قلبی اعتقاد داشته باشد آخه ...


ما کی میخواهیم به تمدن برسیم ...


ولی خاطره شیرینی بود مهرداد عزیز ... تصور آن لحظه شما ... ( خدای من ! )
پاسخ مهرداد :
والا اولش فکر کردم من رو با شوهرش اشتباه گرفته و میخواد سورپرایزم کنه، بعد گفت به خدا راست می گم .بعد فکر کردم شاید بار سنگینی داره می‌خواد جابجا کنم براش. بعد که موضوع رو گرفتم ، لبهام رو به زور رو هم نگه داشته بودم و با دندون پشت لبم رو گاز میگرفتم که یهو پقی نزنم زیر خنده...اصلا یه وضعی بود.هنوز تو جامعه جا نیافتاده که باید به هم احترام بگذاریم.
آران
پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 07:58 ب.ظ

بعضی حوادث و اتفاقات همیشه در ذهن میمانند و خاطرات و دلیل برای اندیشیدن میشوند..!

سلام مهرداد جان
شاد و پیروز باشید
پاسخ مهرداد :
سلام بر آران گرامی
والا کاکو رمضان نزدیکه یهو این خاطره به ذهنم اومد، اون لحظه اصلا قفل کرده بودم که چی بگم