تبلیغات
گلاریژان - یک آشنا برگزار می‌کند(مسابقات شیطنت)
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : مهرداد
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
گلاریژان
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : مهرداد

هنگام نوشتن خوابی نیم روزی در روزی ابری و بارانی ما را سخت در ربوده بود که قهوه ای زدیم و نوشتیم.

در راستای خاطره نویسی با دعوت یک آشنا 

1.من گرخیده ،معلم رمبیده
نمی‌دونم ،فکر کنم دوران راهنمایی بود .خلاصه ما هم از دوستداران ریاضی بودیم.مغضوب عده‌ای در کلاس .معلم ریاضی  سر کلاس اومد و شروع کرد به درس دادن.بعد مساله ای طرح کرد و خواستار شد که یه داوطلب بیاد حل کنه .خوب انتظار ندارین که بگم عمه گرام رفت برا حل اون :) خودم رفتم دیگه .شروع کردم به حل کردن و رسیدم به جایی که انتهای تخته سیاه بود  .خدمت مخاطبین کچلم عارضم که اون وقت ها که وایت برد نبود.اما بعد رسیدم کنار میز معلم. معلم هم واستاده بود و داشت توضیح می‌داد برا بچه ها که مساله اله وبله و من صندلی رو جابجا کردم که بتونم بنویسم و در حال نوشتن بودم که گرمپی استاد رمبید رو زمین و ولو شد بنده خدا فکر کرده بود داره رو صندلی میشینه لیکن دل غافل و از  همه جا بی خبر که من صندلی رو جابجا کردم. کلاس رفت رو هوا و من گرخیده مونده بودم و استاد رمبیده. گچ از دستم بر زمین فرو افتاد و پوکر فیس وار به معلم و و دهان بازش و به بچه ها نگاه می‌کردم نمی‌دانستم سکوت کنم یا بخندم o-O

2.کاغذ بباید که میز نشاید.
از کلاس های مورد علاقه‌ی من در دانشگاه ادبیات فارسی بود.استاد هر از چند گاهی موضوعی ،چیزی می‌داد از برای تحقیق.سهم من فکر کنم در مورد حضرت مولانا بود .بگذریم، از اینجا و از آنجا مطلبی گیر آورده واز برای ارایه آماده کرده بودیم.و نوبت به من رسید. آری پشت میز استاد رفتیم . از اون میزهایی که قدی بود  نه اداری که بچه‌ها بهش جا استادی می‌گفتن بر وزن جامدادی .برگه ها رو روی میز گذاشته دستی بر محاسن نداشته کشیدیم و اندکی در چشم حضار نگریستیم و با صاف کردن گلو با چند سرفه آغاز نمودیم.شروع کردیم به خواندن و گفتن و خواندن و...همین‌گونه ادامه دادیم تا اینکه در برگه به کلمه ای برخوردم که نتونستم بخونمش. بگم دست‌خطم تعریفی ندارد.(عزیزان فکر کنید طرف دست خط خودش رو هم نتونه بخونه!!البته به شما کچل‌ها هیچ ربطی نداره : دی ) . معمولا در چنین مواقعی طرف برگه را بر می‌دارد و به چشمانش نزدیکتر می کند تا بتواند کلمه را بخواند.لیکن ، لاکن استرس ما را فرا گرفت و ما نیز می‌خواستیم چنین کنیم که بتوانیم کلمه را بخوانیم .اما نمی شد هر چه زور می‌زدم برگه بالا نمی آمد .آی زور می‌زدم  ها زور میزدم .حدس بزنید چی شده بود . من دیووووانه لبه های میز رو گرفته بودم و داشتم زور می‌زدم که میز را به چشمانم نزدیکتر کنم  به جای کاغذ!!!!!!!!! .که استاد بانگ برآورد : کاغذ بباید که میز نشاید.
آی کلاس رو هوا بود و رخ ما سرخ.


پ.ن: مدیونید اگه فکر کنید برا جایزه نوشتم . لبیک یا آشنا
http://glaryzhan.mihanblog.com/post/138

بعدا نوشت:ما که رفتیم دریا،ولی 100تومن کوفتتون بشه





نوع مطلب :
برچسب ها : آشنا.طنز.شیطنت،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 03:45 ب.ظ
سلام
جالب بود و بامزه.
معلم ریاضیتون یحتمل عاشق بوده و بی حواس. وگرنه اونایی که ریاضیشون خوبه در شرایط عادی حواسشون هست
خوش به حالتون واسه خوندن انشا منشا میرفتین پشت میز معلم مینشستید. ما همون جلوی تخته ایستاده میخوندیم!
مهرداد سلام
سلامت باشی کاکا . بدک نبودن حال شیطنت های سایر بلاگر ها اون هم دختر ها را بخوانی وحشت می کنی

نه بنده ی خدا پیر بود و خسته خدا رحمتش کنه .
کاکو دانشگاه بود نه مدرسه خوووو!!رفتیم پشت جا استادی
دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 12:34 ق.ظ
عجب ...
جالبه بنده دو دستی هستم بیشتر کارهام چپی هست و بخی کارهام راست ...

امضا هام با چپ و نوشتن با راست ..
غذا رو با چپ میخورم و ساعت رو مچ دست راست ...و...و...

به قول والده مکرمه از همان بدو تولد به نظرم عادی نبودی ...


تممرین کنید . تمرین کنید به نتایج خوبی میرسید
مهرداد
دوستی داریم وقتی بهش می گیم- عجب -میگه ای عجب از دوستی های این آقا رجب.
یعنی توانایی استفاده از دو دست رو دارید!!!!
آقا کمن افرادی که از دو دستشون می تونن استفاده کنن..
لیکن نظر ما به نظر والده مکرمه نزدیک تر است.
کاکو آخرین تلاش نافرجام مربوط میشه به چهار ،پنج سال پیش. نمشد کاکو .مشد یعنی؟
نمشد
شنبه 15 اردیبهشت 1397 02:07 ق.ظ
خدا نکشتت همساده ....

عکس که فوق العاده بود . خاطرات عالی ...

حالا شوما خوبه از جایی نوشتین و نتونستین خط خودتون رو بخونید یک بار سر انشا معلم گیر داد که این انشا رو چه کسی برات نوشته ( فکرشو بکنید تو کلاس بگن انشا بنویسید و بعد اعتراف بگیرند که چه کسی کمکت کرده آن هم زمانی که موبال هم نبود )

ولی منبعد هر جا متنی نوشتین خدایی خوش خط بنویسید که بتونید بخوانید ...

بیچاره معلم .که ولو شود ...
ضمنااا کی گفته ما کچلیم ؟؟؟ ای داد
مهرداد
آری دلآرام بانو،کلا مظلوم بودیم و شیطنت خاصی نداشتیم.
عجبا انشا رو جلوچشم خودش نوشتین، چرا شک کرده؟ قشنگ معلومه از اون زمانا هم جوری می نوشتین که دبیرتون گرخیده.
چشم، چند نوبت اقدام کردم به تمرین نوشتن ،از این کتابای آموزش خط با خودکار ولی دستخط خودم و ورژن جدیدش شد شلم شوربایی که نگین.
حالا حساب کنید بعضی وقت ها تمرین می کردم با دست چپ هم بنویسم
کچل اینجا یعنی راپونزل

جمعه 14 اردیبهشت 1397 01:42 ب.ظ
کسی که هم اهل ریاضی باشه و هم ادبیات

جزو نوابغ هست!
مهرداد
ننننننننه کاک برا .
نابغه نه.معمولی ام، حتی از نقی معمولی تر
جمعه 14 اردیبهشت 1397 11:29 ق.ظ
دوران تحصیل بخصوص دانشگاه خیلی زیبا و خاطره انگیزه

مهرداد جان.. پدر استاد را درآوردی
کنفراس که دیگر بماند

شاد باشید مهربان
مهرداد
سلام بر آران گرامی
هییی ایامی داشتیم، معلم خوبی بود ، فقط یه کم پس کلش باد کرد
آره کنفرانس داغی بود.
خلاصه، کاغذ یه گرمی شد برا هم وزن جا استادی
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 09:22 ب.ظ
خدایی اش خیلی خنده دار بود، مخصوصا به اولی که یه ربعی خندیدم :)))))) طفلک معلم ریاضی
مهرداد
حالا ایجوری نوشتم. اون وقت از ترس قالب تهی کرده بودم . در کلاس باز بود حتی گفتم بزنم به چاک تا این حد خبیث بودم
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 04:45 ب.ظ
:))))))
مهرداد باور کنید قصدی نداشتم
لیکن مانند آشنا داشتم دبیر کشی می‌کردم. معلم نگون بختم .
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 04:17 ب.ظ
باید بگم - بسیار عالی بود
بسی خنده نموندیم و خدای عز وجل را شاکریم که همکلاسی شما نبودیم که از خنده همی موی ریش ریش کنیم و کچل گردیم
مهرداد ها آشنا بلاگر گرامی
خلاصه داشتیم دبیر ریاضی را ترور می کردیم و عده ای را خوشحال .
خدای من خدا رو شاکر بودم ضربه مغزی نشد..
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 03:50 ب.ظ
بنده خدا معلمتون :)) هیچی نگفت بعدش؟ :))
خوبه میزو چپ نکردین باز :دی
مهرداد نه بچه درسخون مدرسه بودم .
اوایل چشماشو بسته بود فکر می‌کردم بی‌هوش شده.خیلی ترسیدم بعد که چشاشو باز کرد کمکش کردم بلند شه و لباساشو تکوندم ..گفتم الانه که اخراجم کنن.
نه جا استادی چوبی بود که انتهاشو به زمین چسب زده بودن.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.