:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

چهارشنبه 3 مرداد 1397-03:13 ب.ظ





بالاخره یک مغازه پیدا کردیم 15 پیش و 1.5 اجاره.دو سه روز اومدیم و رفتیم و درنهایت صاحبش که فکر کنم پیرمرد 90 ساله‌ای بود راضی شد.می‌گفت ماهی 2 تومن .تازه مغازه هم در دست تعمیر و نوسازی بود به همین خاطر 10 تومن پیش دادیم تا مغازه آماده شد مابقی رو هم بدیم. قرار بود که یکم مرداد تحویل بده ولی آماده نبود.مغازه در واقع جز‌یی از یک خانه بود که وی معامله کرده بود 2 میلیارد تومن و الان کلا گذاشته بود برا فروش  4 میلیارد تومن یعنی 2 میلیارد سود در عرض چندین ماه.کسی هم داخل خانه نبود و خانه خالی بود.
پیش خودم فکر می‌کردم (الان هم همین فکر رو می‌کنم)والاترین شغل و محترم‌ترین شغل در جامعه مربوط به استادهای دانشگاه هستش والبته و صد البته منظورم دانشگاه‌هایی مثل شریف و ... است.یه استاد باید چند سال تو دانشگاه درس بده که 2 میلیارد درآمد داشته باشه!؟هوووم چند سال؟!
گند بزنن به این اقتصاد که دلالی سودش از نجابت بیشتره!!
خوب داشتم می‌گفتم ،آره مغازه هنوز آماده نبود و بنده خدا پیرمرد داستان ما باقی پول رهن رو می‌خواست. گفتم حاجی شیشه مغازه و روشنایی‌هاش مونده که!عصبی شد و قرار داد رو فسخ کردیم.
آقا مالشه هر تصمیمی می‌خواد بگیره ولی از آرزوهام اینه که پولدار بشم دست عده‌ای رو بگیرم و قطعا این بنده خدا الگوی خوبی در این زمینه نبود.  



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 مرداد 1397 03:41 ب.ظ


دل آرام
چهارشنبه 17 مرداد 1397 12:27 ب.ظ
چشم تنگ مرد دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور ..

مهرداد گرامی به شخصه از زمان فوت پدر دید بسیار عجیب و فنا پذیری به دنیا و مادیات پیدا کرده ام .
هرچند پیشتر هم تعلق خاطر چندانی نداشتم اما اخیرا همه چیز رنگ باخته
به همنی دلیل دیدن چنین افراد حریص و بی چشم رو برای بسیار مشمئز کننده شده .


پایدار باشید
پاسخ مهرداد : سلام بر شما
بله بیت متناسبی انتخاب فرمودین.
اصلا یه وضعیه، اون لحظات هست که دل بکی رو بدست میاری، یا گره از کارش وا میکنی.خیلی شیرینه، نمیدونم اینا پول رو می خوان چی کار.؟
زندگی رو بیراهه رفتن شاید هم بد معنی شده براشون.
آران
چهارشنبه 10 مرداد 1397 08:50 ب.ظ

چوپانی تعریف می کرد:
سال ها پیش من و چوپان دیگری به نام فتح اله که همسن پدر من بود، گله روستا را به چرا می بردیم. مرز ده ما با ده مجاور که یک رودخانه پر آبی بود.
بین دو ده از سالیان دور بر سر ورود گوسفندان به مراتع یکدیگر اختلاف زیادی بود که گاهاً به زد و خورد هم می کشید.
یک روز از سر غفلت گله ما از رودخانه گذشت و به مراتع دشمن رسیده بود. ناگهان هیکل درشت و غضبناک غضنفر چوپان آن ده نمایان شد. گله ما را مصادره کرد. و گفت یکی از شما بیاید این ور آب تا گله را آزاد کنم. ما از نیت اصلی اش آگاه بودیم.
فتح اله به من گفت: تو برو.

من گفتم: می ترسم مرا کتک بزند.

فتح اله گفت: خودش و هفت جدش غلط می کند حتی اگر نگاه چپی به تو کند.
القصه من لرزان لرزان از رود گذشتم و به نزد غضنفر رسیدم. ناگهان مرا گرفت و چوبش را به علامت زدن بالا برد. فتح اله از آن سوی رود داد زد و گفت:

اگر مردی و تخم پدرتی، بزنش تا ببینی چه بر سرت بیاورم.
غضنفر ترکه گز را چنان به پای من زد که جیغ من به هفت آسمان رسید.
غضنفر رو به فتح اله کرد و گفت: دیدی زدمش و تو هیچ غلطی نکردی.
فتح اله گفت: فلان فلان .... اگر یک بار دیگر بزنیش، دودمانت را ریشه کن می کنم!
این بار غضنفز چنان با ترکه به پشت من کوبید که خون از پوستم بیرون زد. و گفت: بفرما بازم زدمش!
فتح اله این بار گفت: فلان فلان شده قرمسا....
نه خیر من دیدم اگر رجز خوانی فتح اله ادامه پیدا کند، غضنفر مرا نابود خواهد کرد. شروع کردم به التماس که:

ببخش. غلط کردم و تعهد می دهم دیگر گله وارد مراتع شما نشود.
غضنفر آخرین ترکه را البته کمی آرام تر بر کفل ما کوبید و رفت.
من، دست و پا و پشت شکسته گله را راندم و به نزد فتح اله آمدم.
داشتم بی هوش می شدم که شنیدم فتح اله می گفت:

به روح پدرم قسم، اگر یک بار دیگر تو را کتک زده بود، مادرش را به عزایش می نشاندم.
من از هوش رفتم!!
پاسخ مهرداد : درود بر برادر آران.
بله فاصله حرف تا عمل بعضی ها این روزها خیلی زیاده
آران
یکشنبه 7 مرداد 1397 12:09 ب.ظ

آرامم!...
دارم به‌ خیالِ تو راه می‌روم
به‌ حالِ تو قدم می‌زنم

آرامم!...
دارم برایِ تو چای می‌ریزم
کم رنگ وُ
استکان باریک
پر رنگ وُ
شکسته قلم

آرامم!...
دارم برایِ تو خواب می‌بینم
خوابی خوب
خوابی خوش
خوابی پر از چشم‌هایِ قشنگِ تو!
صدایِ جانَ‌م گفتنِ تووُ
برایِ تو مُردنِ،
من!

آرامم!...
به‌خوابی پراز خیلی دوستت دارم!
پر از کجا بودی
پر از سلام، دلم برایِ تو تنگ شده است
دارم برایِ تو خواب می‌بینم

آرامم!...
کنارِ تو حرف می‌زنم
چای می‌ریزم
تنَ‌ت را بو می‌کنم وُ
لبت را می‌بوسم
دستت را می‌گیرم و به‌سمتِ پاییز قدم می‌زنم وُ
دل، به‌دریا می‌زنم

وَ به تو سلام می‌کنم
سلام علاقه‌یِ خوبم
علاقه‌ جانِ من
من به خیالِ تو
آرامم.

می‌دانی؛
من سال‌هاست
به دوست داشتنِ تو آرامم . . .



افشین صالحی
پاسخ مهرداد : سپاس برادر آران
داستان کوتاه منصور
پنجشنبه 4 مرداد 1397 05:56 ب.ظ
با درود فراوان .....

کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می‌بریم، همچون آینه‌ای است که خود را در آن می‌بینیم. هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم‌آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیشتر مواقع در ترس و شرم به سر می‌بری. اگر هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.
اثر الیف شافاک از کتاب چهل قاعده شمس تبریزی

بی نهایت از حضور شما سپاسگزارم....

پاسخ مهرداد : سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.