:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
سه شنبه 10 اسفند 1395-03:20 ب.ظ



سال نو نزدیک است هرچند تحویل سال دریام.
و اینچنین سالی از پس سالی دگر می آیدمستحق آنم که بگویم : عطار هفت شهر عشق گشت و من هنوز اندر خم یک کوچه ام.آغاز هر سالی انگیزه ای بود برای ترک بسیاری معاصی و رجوع به حسنات وترفیع درجات، لیکن افسوس.
دوران تحصیل درسی داشتیم به عنوان سیستم های کنترل خطی.خلاصه اینکه بسیاری از سیستمهای موجود را میتوان با زبان ریاضی وفرمول های فیزیک شبیه سازی کرد وبا دانستن تابع تبدیل آن(ذات) و متغیرهای ورودی ان سیستم، خروجی را حدس زد و با دادن ضرایبی به سیستم خروجی را تحت کنترل در آورد.القصه به نظرم مهمترین سیستمی که آدمی شاید در طول حیاتش با ان برخورد میکند زندگی باشد.اما تفاوت اساسی که در این بین وجود دارد تعداد متغییر های ورودی و نوع آنهاست،که گاه خروجی سیستم ما را که همان زندگی باشد را به باد فنا میدهد ویا حداقل از کنترل خارج میسازد.خلاصه کنم که برای بهره برداری از زندگی و وقت ارزشمند باید تا جای ممکن به شناخت متغییر های زندگی پرداخت تا حداکثر استفاده را از عمر گران برد.
بگذریم که متغییر های ناشناخته بسیارند.وگاه سیستم ما از شناخت و پاسخ بهینه به آنها درمانده است.
نتیجه ی اخلاقی اینکه در تلاش باشیم.اگر خروجی سیستم ما از خروجی که در  گذشته داشتیم بهتر باشدهرچند جزئی این یعنی اینکه ما برنده ایم.
چه منبری رفتم
به گذشته ها برگردیم، کلاس دوم دبستان دوست داشتم خلبان بشوم و کلاس سوم هم دوست داشتم دکتر .الان هم که هیچ کدامش نشدیم و آن شدیم که با کلمه ی هندسه هم ریشه است والبته هنوز جا دارد و مقبول خودمان نیفتاده.
یادش به خیر معلم کلاس دوم خانم کاشانی بود .خدای من چه قدر مهربان و دوست داشتنی بود .یعنی الان کجایی ؟خانم کاشانی امید وارم هرکجا هستی شاد و سرحال باشی، الان فکر کنم نوه دار شدین .راستی هنوز کتاب داستانی رو که به    من جایزه دادین رو دارم هرچند کهنه شده (انگار قطار از روش رد شده)
اینم عکسش:

 



یادمه چند روز بعد از این جایزه، تو کوچه ما حدود 50 سانت برف گذاشته بود.
زمستان امسال که برف نبود اگه ام بود، اون جن بود و ما  بسم الله

پ.ن1:عنوان شعری از شهریار عزیز

پ.ن2:نمی دانم چرا هوای شهریار کرده دلم:      شهریار



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 26 بهمن 1396 05:24 ب.ظ


دلسوختگان
پنجشنبه 19 اسفند 1395 11:35 ق.ظ
دل من دیر زمانی ست كه می پندارد
دوستی نیز گلی ست…مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنكه روا می دارد
جان این ساقه ی نازك را دانسته بیازارد
در زمینی كه ضمیر من و توست
از نخستین دیدار ؛ هر سخن هر رفتار
دانه هایی ست كه می افشانیم؛ برگ و باری ست كه می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدان گونه كه بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه كس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق؛ گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو كاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید كرد
رنج می باید برد… دوست می باید داشت
زندگی صحنه یكتای هنرمندی ماست
هر كسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به یاد ...


پاسخ مهرداد : چه طبع لطیفی
آفرین بر تو دلسوخته ی گرامی
دوستی نیز گلی ست…مثل نیلوفر
دلسوختگان
چهارشنبه 18 اسفند 1395 12:45 ب.ظ

نگران نباش مهربان . . .
باز فرشته ای پاک . . .
از جمع مردمان دنیای . . .
پر کشید و رفت . . .

تا که دنیاست . . .
همین بوده و هست . . .
پاسخ مهرداد : خیلی تلخه فراغ یک فرشته ی پاک ..
تسلیت ما را پذیرا باشید.
دلسوختگان
چهارشنبه 18 اسفند 1395 12:31 ب.ظ

هر سال می گذرد . . .
تا که نشانی از انتهایی دهد . . .
بر این عمر روزگار . . !!

ممنون مهربان دوست . . .
شاد باشید و همیشه در پناه ایزد منان . . .
انشاا... .


پاسخ مهرداد : سپاس از حضورتان
قلمتان مانا
آقا بهرام
وکیل الشعرا
سه شنبه 17 اسفند 1395 01:45 ق.ظ
منظوزم این بود که کتاب مال داییمه نه این که کتابو نوشته باشن
ولی پدرم ناشر و ویراستار کتاب هستن البته الان به کار تحقیقاتی مشغولن
راستی چی شد که فکر کردین داییم نویسنده کتابن
پاسخ مهرداد : به به
خانواده ای دخیل در کار فرهنگ

خوب آن طور که نوشته بودین گمان بردم دایی گرام نوشته اند این کتاب را
داستان کوتاه منصور
دوشنبه 16 اسفند 1395 01:49 ب.ظ
سلام....

تنهاییم را با دیگران تقسیم نخواهم کرد . چون یکبار کردم چندین برابر شد....

حسین پناهی

از حضور ونظر زیبای شما بی نهایت ممنونم
پاسخ مهرداد : سلام آقا منصور
خواهش ، فضا رو تو داستانهاتون خوب به تصویر میکشین،فکر کنم یه فیلم نامه نویس خوب بشین.
داستان کوتاه منصور
جمعه 13 اسفند 1395 09:00 ق.ظ
سلام.... با داستان صدای پا به روزم ومنتظر شما ممنونم ، اما بعد اقا مهرداد وقتی به روز می شوید مرا نیز با خبر کن که استفاده کنم ....
پاسخ مهرداد : سلام بر تو برادر
چشم.
ما شاگردتیم سالار.
شباهنگ
پنجشنبه 12 اسفند 1395 05:48 ب.ظ
منوّر چیه... می‌خونم پستاتونو
ولی خب کلاً کم کامنت می‌ذارم
پاسخ مهرداد : سلام بر بانو شباهنگ گرامی
نهههه خووووو این جمله رو با بار مثبت نوشتم .
جای بسی خوشحالی و سعادت که می خوانیدم.
.
.
.
ای خواجه ی تنها غذا خور، ای اسیر کننده زمان، ای دوستدار طرح های جغدی بامزه، ای شریفی، ای دربند مراد، ای ام طوفان ( امیر حسین) ، ام نسیم
در پناه خدای مهربانی ها باشید.
وکیل الشعرا
پنجشنبه 12 اسفند 1395 02:43 ب.ظ
این کتابو خوندم روباهه مغز الاغ رو میخوره نامرررررد
البته این کتاب مال دایی من بوده
پاسخ مهرداد : سلام بر شما
نهههههههه؟ یعنی جدا؟
دنیا رو دیدی، مخاطب گرامی کلبه ی حقیر ما داییش نویسنده هی کتابی بوده که ما ۲۵ سال پیش هدیه گرفته ایم ،جا داره بگم :خانم کاشانی کجایی؟ دقیقا کجایی؟
زنده باشید شما و دایی محترم.
شباهنگ
چهارشنبه 11 اسفند 1395 10:58 ق.ظ
منم کتابای قدیمی مو نگه داشتم
حس خوبیه
پاسخ مهرداد : واااااااااو بانو شباهنگ
منور فرمودین کلبه ی حقیر را.
آره یه حس خاص و خوب به آدم دست میده