تبلیغات
گلاریژان - مطالب ابر زندگی

گذر

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 05:24 ب.ظنویسنده : مهرداد

 



راستش برای نوشتن دچار رخوت شدم.
یعنی فشار ها همه جانبه شده و بی تفاوتی مسولین آدم رو نگران می‌کنه
با این وجود باز هم امیدوارم  به آینده.
چند وقت پیش هم تولد امام زمان (عج)بود و باز یاد این بیت شعر افتادم

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟ گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟

آخه تا کی ؟به قول مرحوم آقاسی به خوبا سر میزنی آقاجون مگه ما بدا دل نداریم .

به خاطر کار اصفهان بودم باز سی و سه پل و عالی قاپو  و...اصفهان زیبا پر از توریست بود مخصوصا عرب‌ها با دلارهاشون کلی خرید می‌کردن و مردم خودمون که قدرت خریدشون کم شده فقط نگاه می‌کردن.
با چند تا توریست اروپایی دست و پا شکسته ارتباط کلامی برقرار کردم.راضی بودن مخصوصا از قیمت ها که براشون باور نکردنی بود و البته از خوب و بد مردم هم گفت و اینکه چندین ساله داره ایران میاد گفت اخلاق مردم تغییر کرده و دچار دو رویی شدن.
توکل بر خدا و در امتدادش تلاش خودمون امید که از این مشکلات رهایی یابیم.

یه جورایی دلتنگ و دل آشوبم نمی‌دونم همه این‌جورین یا فقط منم؟ :|

پ.ن: راستی هر از چند گاهی  کامنتها رو برا این می بندم که ربات ها کامنت نذارن.


برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 06:25 ب.ظ

 

35

سه شنبه 28 اسفند 1397 01:10 ب.ظنویسنده : مهرداد

 






 در بی‌کران خلیج فارس1397/12/28

واینک ما درآستانه 35 سالگی هستیم از آن سال‌هایی که دلشوره خاص خود را دارد مثل 30 سالگی و چهل سالگی که فقط یک بار تجربه شان می‌کنی.
می‌دانید خیلی سریع می‌گذرد.اصلا نمی‌دانم از 30 تا 35 چگونه گذشت!کجاها بودم؟کجاها رفتم؟دوستانم یک عده هستن ،یک عده دیگر نیستن.
خدا کمک کند و همت کنیم می‌خواهیم اندکی مردانه‌تر زندگی کنیم و بسی عادت‌های ناپسند را بسان گرد وغبار خانه تکانی از فرش دل بزداییم و اندک عادت‌های خوب چون گلهای زیبا منقش بر لوح دل بنگاریم تا خدا چه خواهد.واما تولد ما.راستش را بخواهید در جمع شلوغ و نگران خانواده ما که از اقشار ضعیف جامعه بودیم چیزی به اسم جشن تولد وجود نداشت و به واسطه گذر زمان این دیگر عادت شد. و نه اینکه زین بابت ناراحت باشیم نه!
هر سال، سال تحویل حس گنگ و مبهمی دارم آمیخته با شادی و اندکی غم.چرا که آن روز یک سال دیگر بر عمرم اضافه می‌شد و ناجوانمردانه سالی دیگرآغاز. پنج ،شش سال اخیر را روز عید دور از خانه بودیم و شمع آبی رنگی را که سالیان کودکی در جایگاه مخصوص روشن می‌کردیم را دیگر سایرین بر می‌افروزند و امسال نیز هم.
اینکه اول فروردین تولدت باشد هم مصیبت خودش را دارد و هم حسن های خود.بالاخره خدا خواسته و ماهم به فال نیک می‌گیریم :) .

پ.ن:امید که امسال سالی خوب و پر از موفقیت باشد برای شما دوستان گرامی وبلاگی وسایر دوستان غیر وبلاگی و برای خودم و خانواده‌ام و ملت ایران و همه مردم جهان و این کره خاکی که خانه همه ماست.

امروز نوشت:1398/1/1
سال نو خجسته باد.







برچسب ها: زندگی ، سال نو ، آرزو. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 فروردین 1398 09:34 ب.ظ

 

تعلل

پنجشنبه 26 مهر 1397 10:16 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
از دوستان تهرانی یا بهتره بگم همکاران تهرانی منه، بهنام را می‌گم.
سال‌ها پیش خشکی هم پروژه بودیم، خانواده فقیری بودن و متکی به درآمد بهنام.این شده بود که تا الان ازدیواج نکرده بود. بهم زنگ زد و گفت خواهر یکی از دوستان رو بهش پیشنهاد کردن،می‌گفت آدم خوبیه و خانواده خوبی داره منتها دو موضوع هست که ذهنم رو درگیر کرده، یکی اینکه دختره زیبایی متوسط به پایین داره و دو اینکه سه سال از خودم بزرگتره  ولی شاغله و خونه هم داره.موندم چه کار کنم.
گفتم باید از یه متاهل مشورت بگیری ولی خوب ببین دلت چی میگه و عقلت ،در نهایت سبک سنگین کن ببین چی می‌خوای.می گفت زیبایی معمولی در صورت و زیبایی سیرت و سن وسال  هم برام ملاکه، البته دوست داشتن و عشق رو براینها مقدم می‌دونم .
گفتم در نهایت باید خودت تصمیم بگیری و این زندگی خودته.ان‌شا الله هر چی خیره پیش بیاد.
پ.ن :من چیزی نگفتم بهش و بهتر بود که  از  یک متاهل می‌پرسید، ولی به نظر خودم زن و شوهر حداقل باید هم‌سن باشند و البته خانم چند سالی کوچکتر باشه بهتر.
واینکه در زمینه زیبایی البته بالاترین زیبایی‌ها هم بدون دوست داشتن  و عفت هیچ نمی ارزه اما خوب  بعد دوست داشتن این یه حقیقته که مردا به زیبایی خانوماشون اهمیت می‌دن.البته باید حالتی داشته باشه که هم کفی رو رعایت کنن.





برچسب ها: زندگی ، دوست ، ازدواج. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 14 آبان 1397 10:38 ق.ظ

 

بضاعت

چهارشنبه 18 مهر 1397 10:53 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
زمان ما از این همه تنوع خبری نبود.نوشت‌افزار و غیره رو می‌گم تو زمان مدرسه و کلاس و این‌حرف‌ها.توقعی هم نبود، جلد کتاب و کیف و...والبته انواع کاغذ و خط‌کش و مابقی نوشت‌افزار ها.معلم‌های عزیز هوای بی‌بضاعت‌ها رو داشته باشین!حتما مجبور نکنید که فلان قلم و فلان کاغذ و فلان چیز رو بیارید مدرسه، خرج‌ها گرونه و بعضی‌ها ندارن شاید تجربه کردین شاید هم نه خیلی حس بدی هست که دانش‌آموزی ببینه همکلاسیش می‌تونه بخره و داشته‌باشه و اون نه.زمان ما کیفمون دو تا کش بود !خودکار هم بیک اون هم تک رنگ.خلاصه خواهش اجبار نکنید شاید دانش‌آموزی نداشته باشه.
من‌‌اللهتوفیق.


برچسب ها: زندگی ، مدرسه. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:15 ب.ظ

 

بهانه

پنجشنبه 5 مهر 1397 04:18 ق.ظنویسنده : مهرداد

 

می‌دونی خدا؟!
مو‌های سرم مثل من صبر کردن بلد نیستن.ببین دونه دونه دارن سفید می‌شن.
این یه تهدید بود هااا حالا خودت می‌دونی!

برچسب ها: زندگی ، گذر زمان. ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مهر 1397 11:16 ب.ظ

 

Be a man

پنجشنبه 3 اسفند 1396 01:20 ق.ظنویسنده : مهرداد

 

Don't cry be a man



همین .




برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 07:29 ق.ظ

 

چرخ گردون

دوشنبه 23 بهمن 1396 10:04 ب.ظنویسنده : مهرداد

 

استرس دارم .نگاش کردم گفتم چی شده ؟گفت میدونی مهرداد یک لحظه مثل فیلم از جلو چشم هام همه چی رد شد. گفتم خوب؟
میدونی  بچه گی هام یادم افتاد و جوونیای بابا و مامانم، والان که چه قدر شکسته شدن ! بعد مدرسه و دانشگاه و کار و ازدواج .هیچی مثل این آخری تکونم نداد .مهرداد حالا که داماد شدم  گذر  زمان رو بهتر حس کردم  و این چرخه ی  زندگی رو  . زدم رو شونه اش گفتم  بی  خیال شاه داماد خدا بده  از این استرس ها!!
دو نفری خندیدیم ازته دل...


برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 07:30 ق.ظ

 

تقدیر یک فرشته

سه شنبه 10 بهمن 1396 06:21 ب.ظنویسنده : مهرداد

 

صداش پیر و دورگه شده بود از صداش غم می‌بارید.حدس می‌زدم اتفاقی افتاده.
باهاش قرار گذاشتم و دیدمش موهاش چه قدر سفید شده بود.
بهم مهلت نداد و خودش شروع کرد."گفت آزمون داشتم فکر کنم شهر سنندج بود جهت اپراتوری پست های برق برون شهری نفر می خواستن.با مادرش رفته بود و آنجا در خانه ی خاله ساکن شده بودند.صبح آزمون مادر رفته بود که برایش نان گرم بیاورد .       ولی آن آخرین دیدار شده بود . مادرش تصادف کرده بود و در دم جان سپرده بود.و او الان خودش را مقصر می‌دانست به گمانم برای  شش، هفت سال پیش بود ولی هنوز داغش بر دلش  مانده بود. دلداریش دادم و گفتم این چه حرفی است ؟با تقدیر که نمیشود جنگید . آرام شد. وفکر کردم من چه بد بودم که ازو خبر نداشتم...
شاید هر از چند گاهی احوال دوستان را باید گرفت کسی چه می‌داند شاید این  یک حرف ما مسیر زندگی اش را عوض کند.
خدایا خودت  حافظ همه ی مادران باش....

برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 07:31 ق.ظ

 

هدف

جمعه 15 دی 1396 11:06 ق.ظنویسنده : مهرداد

 








چه طوری در راه رسیدن به اهدافمون  پایدار باشیم ؟
خیلی وقت ها خسته می‌شم .
 شما چه طور می‌رسید هم کاراتونو انجام می دین هم کتاب های مورد علاقه رو می‌خونید هم به هدفتون می رسید ؟؟هممم چه طور ؟
............................................................................
تازه‌گی ها  هم خدایا شاکیم ازت !چرا ؟ چون بعضی  ها رو بیشتر دوست داری! پس ما چی ؟؟ چی ؟ رد دادم ها ؟ خو از دست کارات.

برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 بهمن 1396 02:51 ق.ظ

 

یلدا

جمعه 1 دی 1396 08:41 ق.ظنویسنده : مهرداد

 


یلدا ۹۶  دور از خانه
تهنا در دریا :)

برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 بهمن 1396 03:07 ق.ظ

 

ناز

جمعه 24 آذر 1396 06:31 ب.ظنویسنده : مهرداد

 


تا خدا بنده نواز است،به خلقش چه نیاز                می‌کشم ناز یکی، تا به همه ناز کنم


شاعر ؟؟                              
واقعیت هم همینه لیکن تا کجا آدم ناز خدا رو می خره نمیدونم ..فقط می دونم سخته ...سخت.


برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 بهمن 1396 03:08 ق.ظ

 

کوچک جنگلی

سه شنبه 14 آذر 1396 03:57 ب.ظنویسنده : مهرداد

 






عاشق شخصیت میرزا هستم که به گفته ی دشمنانش شخصی وطن پرست و مدافع وطن و ناموس مردم بوده است .
درود بر شرفش.
فرصت بشه انشاالله برم سر مزارش.


*به بهانه ی سالگرد شهادت میرزا در 11 آذر 1300




برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 بهمن 1396 03:08 ق.ظ

 

چرا؟

یکشنبه 12 آذر 1396 07:37 ب.ظنویسنده : مهرداد

 

تصویر برگرفته از سایت علمی نخبگان جوان

لباسش و  پوشش بد  و زننده نبود ،خانم م.ا آمد. وی  حراست بانوان بود . تذکری به همراه من داد همراه من دختر خانمی بودن که جهت مشاوره فنی پروژه اش  داشتیم با هم صحبت می کردیم به نظرم تذکرشان به جا نبود لیکن گوش کرده و به بیرون دانشگاه رفتیم.


گذشت روزی گذرم به دانشگاه افتاد .دختر خانمی رو دیدم که پوشش مناسب دانشگاه رو نداشت  و سوالی پرسید از بنده،  چند قدم آن طرفتر خانم  م.ا به ما نزدیک شد و قصد تذکر به خانم را داشتن که دختر خانم چرخید و گفت سلام مامان !!!!؟؟؟؟ از تعجب خشکم زد. دست دختر را گرفت و برد تا اتاقک نگهبانی که متوجه شدم داشت سرزنشش می کرد...

قصد طعنه نبود...
سوالی در ذهنم تکرار شد ، و می شود. این دوگانگی چرا .....از کی شروع شد ؟چرا این فاصله ها ایجاد شد؟.......

برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 بهمن 1396 03:08 ق.ظ

 

مهربون :)

دوشنبه 17 مهر 1396 08:17 ب.ظنویسنده : مهرداد

 
ازش پرسیدم چی شد که گرفتیش (انتخابش نمودی)؟!

گفت : می دونی ، خیلی مهربونه.

البته تقریبا هم کفو  بودن  ولی این ملاکش برام جالب بود .(مهربون)

الان  پنج ساله که ازدواج کردن ، گفت: هنوز هم مهربونه.

خوشمان آمد .


           ای خدا این وصل را هجران مکن                   سرخوشان  عشق  را نالان مکن
         نیست در عالم ز هجران تلختر                     هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن














برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 بهمن 1396 03:11 ق.ظ

 

هجران

سه شنبه 4 مهر 1396 03:51 ب.ظنویسنده : مهرداد

 

برچسب ها: زندگی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 بهمن 1396 03:11 ق.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 3 ) 1 2 3